!WE ARE ONE

قسمت چهارم(ضربه ی ناگهانی-پ2)

دوشنبه 16 مرداد 1396 04:40 ب.ظ

نویسنده : ailine S.v/hUnhAn aNd cHeN
ارسال شده در: ♫ رمان ( جزیره ی عشق-آیلین ) ♫ ،
چون بازدیدای قسمت قبل ازنظرم خوب بودامروزدوقسمت میزارم.
قسمت:چهارم
موضوع این قسمت:ضربه ی ناگهانی-پارت2

نویسنده:آیلین اِسکِلِت وُند
ادامه...


از زبان لوهان:
مثل جت میرفتم پاموازروی گازبرنمیداشتم فقط میرفتم به امیده اینکه بعدازیک سال سهون روببینم.که گوشیم زنگ خورد.معاون مدیربرنامه هام بود:بله؟
-لوهان بایدهمین الان ببینمت
-الان نمیتونم..
-همین الانننن!اینوگفت وقطع کرد.بایدبه سهون زنگ میزدم وبهش اطلاع میدادم.

از زبان سهون:
هی توی راه قرو فرمیدادم وآهنگ لوهان روزمزمه میکردم.رسیدم به کافی شاپ اماهنوزلوهان نیومده بود.مگه توی تلگرام نگفت ساعت۱۲اینجاباشم؟اه لعنت به این شانس!ساعت۱۱:۵۰دقیقه بود.تصمیم گرفتم برم توی کافی شاپ ومنتظربمونم تابیاداماهمون موقع گوشیم زنگ خوردلوهان بود
باخوشحالی جواب دادم:لوهان...
لوهان پریدم وسط حرفم
-سهون...امروزنمیشه..
-چی نمیشه؟
-قرارمون
شکه شدم همون موقع بارون گرفت اشکام سرازیرشدن انگارآسمون هم بامن همدردی میکرد
لوهان:الووو..الو سهون
-لوهان امامن خودموآماده کرده بودم من..
-میدونم میدونم سهون امانمیشه متاسفم
دلم نمیخواست برم خونه چون که بچه هاسوال پیچم میکردن شب بودوهمه جاتاریک
امامن همچنان داشتم قدم میزدم وگریه میکردم که پسری رودیدم اون هم گریه میکردرفتم پیشش دستموروی شونش گذاشتم وگفتم:چیشده پسرجون؟
اشکاموزودپاک کردم که ضایع نباشه گریه کردم
پسر:شکست عشقی خوردم آقا
سهون:منم همینطور
-دلم میخوادبمیرم
-منم همینطور
-دختره ولم کرده رفته بارقیبم
مثل دیونه هاگفتم:منم همینطور
پسره نگاهم کرد
سهون:اوممممم
پسر:مگه شما اوه سهونه معروف نیستین؟
-اممم فکرکنم مشکلی پیش اومده البته ولم نکرده هاتازشم دخترنی ولی خیلی خودشوتوی قلبم جاکرده
پسره خندید:حتمالوهان؟!
سهون:عه ازکجافهمیدی؟
-من خیلی چیزارومیدونم.
-راستش خیلی دلم شکست وقتی رفت
-درکتون میکنم
-وایساببینم تواسمت چیه؟
-من؟!
-په نه په من:||
-تائو همون تائویی که یه وقت تواکسوبود
ازخوشحالی نمیدونستم چیکارکنم
-ببخش باسه دوچیز
تائوخندیدوگفت:چی؟
-اول اینکه نشناختمت دوم اینکه بغلت نمیکنم چون که به لوهان قول دادم کسی روجزاون بغل نکنم
-آهان اون موقعی که کریس روبغل کردی اون لوهان بودآره؟
-نو نو نو اون بغل اتفاقی بید
تائو خندید:باشه من تسلیم
سهون:حالاجریان اون دختره چی بود ناغلا؟
اینوگفتم وخندیدم
تائو:درد!!نخند بی شعور.اونوهمینطوری گفتم که شایدازطرز حرف زدنم بفهمی من کیم.اما توانقدربی عقلی که هیچی حالیت نی
سهون:تائوجوری میزنمت که صدای بوق بدی
تائو دستاشومشت کرد.
تائو:بزن ببینم چندچندی؟
سهون:تائو غلط کردم
تائو:خو بزن دیگه.نترس نمیخوام بخورمت که..
سهون:تواز خوردن هم گذشتی:|
همون موقع گوشیم زنگ خوردبچه هابودن.
چن:سهون لوهان رودیدی؟
بک دادزد:سهونننن!لوهان چی شد؟
چان:آقا برادرا گوشیو بدین به من. من میخوام صحبت کنم.
بازم هرکی یه چی میگفت:|
باناراحتی بعدازحرف های اوناگفتم:نه ندیدمش
بچه ها:چرااا؟!
سهون:بیخی بچه هاحال ندارم بعداتوضیح میدم.
گوشیموقطع کردم درحالی که اشک هام صورتموپرکرده بودن صورتموتوی دستام گرفتم وگفتم:تائو حق ما این نبود!
تائو:اوه اوه اوه!توچقدرلوهانی...خوش به حال لولو که همچین خواستگاری داره...هعییی
سهون:تائو ازوسط نصفت میکنماااا!!
تائو:باجه باجه چلاخودتونالاحت موکونی؟(باشه باشه چرا خودتوناراحت میکنی؟)
سهون:لوووووســــ!
تائو:کریس رو یک سال وچندماهه ندیدم زده به سرم
سهون:تائو بیابریم خوابگاه
تائو:نو نو نو!لی سومان منوببینه بدبختت میکنه سهون.فرداهمینجا9نفرتون بیاین میبینمتون.
سهون:باشه خدافظ
تاعو:خدافظ
.
.
.
خانه ی لوهان-ساعت۱۲شب:
طبق معمول روی مبل لم داده بودم وهی داشتم باکنترل ور میرفتم.همون موقع گوشیم زنگ خورد:بله؟
-س.سلام منم سهون
-خوبی سهون؟
-اوهوم
-معذرت میخوام باسه امروز
-نه مهم نیست.الان داری چیکارمیکنی؟
-دارم تلوزیون نگاه میکنم وپیدزامیخورم
-بازم غذای بیروننن!!
-سهون عصبانی نباش.حال ندارم حتی یه تخم مرغ درست کنم
-آخه توچقدرتنبلی! :|
-نوکرم
-خوب...بگذریم...دلم برات تنگ شده لولو
-منم همینطورسهون
-خوب..امروزچیکارداشتی که نتونستی بیای؟
-رییس کارم داشت
-آهان..
-داری گریه میکنی سهون؟!
-نه
-دروغ نگوپوکرجذاب
سهون خندید:دروغ نمیگم ببین دارم میخندم
لبخندی زدم وگفتم:میگماسهون.چرامردم هنوزهونهان رودوست دارن؟
-هونهان هیچوقت تموم نمیشه
دوباره سهون گفت:لوهان..
-بله؟
-چرابرنمیگردی به گروه؟خواهش میکنم برگرد.توچرا انقدرظلم درحق من میکنی لولو؟
-من برمیگردم سهون...منتظرم باش.

.
.
.
خوابگاه اکسو-از زبان سهون:
باضربه ی سنگینی ازطرف بالشت بک ازخواب پریدم
بک:سهون...خوبی؟!داشتی توی خواب لوهان لوهان میکردی.انگارداشتی باهاش توی خواب تلفنی حرف میزدی
سهون:بکککک!!!یه بارنمیشه با اون بالشته قُزمیتت منو بیدارنکنی؟زمانی که لوهان بودچقدرخوب بود.خودم بیدارمیشدم فقط به امیده اینکه خودم بیدارش کنم.
بک:دِ آخه بیدارهم نمیشی.پس مجبورم با بالشت عزیزم بیدارت کنم
خمیازه ای کشیدم یکم دستامو به بالاکشیدم وآروم آروم چشماموبازکردم.چشمامو مالوندم رفتم سمت دست شویی یعنی بک راست میگفت؟یعنی همه ی ایناخواب بود؟ای خداااا!!واقعا جاداره یه تشکرجانانانه ازت بکنم.خدادمت گرم با این خواب درست کردنت برای من:|
باگفتن کلی حرف رفتم پایین.امروز روزه رژیم و ورزش بود.خدابهم رحم کنه.من دیشب هیچی نخوردم.



دیدگاه ها : ♫پست ثابت♫
آخرین ویرایش: دوشنبه 16 مرداد 1396 05:00 ب.ظ




ساخت کد آهنگ