تبلیغات
♬ Exo Lover ♬ - قسمت پنجم

!WE ARE ONE

قسمت پنجم

پنجشنبه 29 تیر 1396 03:46 ب.ظ

نویسنده : ailine S.v/hUnhAn aNd cHeN
ارسال شده در: ♫ رمان ( جزیره ی عشق-آیلین ) ♫ ،
راستی آلبومko ko bopاکسواومداااا!
فردابرین توی یوتیوب ببینید.چون امروزشهادت امام صادق هستش.
قسمت بعدی داستان هم قسمت آخراین فصله
خوب بفرماییدادامه...
ساعت۸شب-اتاق لوهان وسهون-از زبان سهون:
غرق سکوت بودیم که یکدفعه بلندگفتم
سهون:یهت:/
لوهان:اینبارچیه مسترپوکر؟
-هیچی...اصلامیدونی لوهان...بعضی ازآدم هاخیلی خودخواه وخودراضی هستند
-خوب...
-لولویعنی منظورمونفهمیدی؟!
-نوچ
کلافه دستی به سرم کشیدم وگفتم:هیچی...اصلابیخیال.فراموشش کن
-حالابگو
-لوهان اگه توی المپیک هنرمندان مدال بگیرم یه شب شام مهمون منی.اصلاهرچی دوست داری سفارش بده
-من برای غذادعات نمیکنم برای مدال گرفتنت دعامیکنم سهونی
-میسی لولویی
که همون موقع ازتوی کمدصدای خنده ای شنیدیم.
درکمدرو بازکردیم بکهیوت افتادتوبغل لوهان.ازخنده قرمزشده بود.
بکهیون باخنده گفت:می...میسی‌...عزی...میسی عزیزم.یع...یعنی نابوداین احساساتتونمD:
بایکم عصبانیت گفتم:اولاازبغل لوهان بیابیرون لهش کردی دوماکه به بچه هامیگم گوش وایمیستی سوما که...
میخواستم ادامه حرفم روبزنم که از زسرتخت وهرجاکه فکرکنیدبچه هاریختن بیرون اوناهن غش غش میخندیدن
سهون:اصلاخنده دارنی-____-
چانیول:اگه توی سایتمون پخش کنم جالب میشه
سهون:چانیییی...!!
لوهان:عه...بیخی سهون چان داره چرت میگه.
کریس:اسم کاپلتون هم جیگره لامصب
بازم همه زدن زیرخنده.
دیگه آتیشی شده بودم گفتم:اصلابرای چی شماگوش وایمیستید؟کارزشتیه.هرکسی نبایدفضولی بکنه
چانیول:عه سهون...ماهرکَسی نیستیم
لوهان:بچه هامیشه دیگه اینکارونکنید؟من بدم میادکسی حتی زیرتختمم باشه:/
چانیول:مثلاحتی اگه بپرم بیام پایین روی تختت؟
لو:درباره ی اون که اصلاصحبت نکن-____-
سهون:خوب دیگه بهتره برین بیرون دوستان گرامی.چون که فردابازم فیلم برداری داریم.بایدعجله کنیم مثلااین اولین آلبوممونه ها!!
سوهوخمیازه ای کشیدوکمرشوعقب جلوکردوگفت:حق باسهونه بیاین بریدبخوابیدبچه های خوب
کریس:اههه!نمیشه بیداربمونیم؟خوابیدن ایزنات مای استایل
دی اوگوش کریس وگرفت وگفت:لطفاانقدرحرف نزن.
وباهمون حالت ازاتاق بردش بیرون
کای:خوب خوب من برم تا دی.او کاری نکرده:\
همه خندیدیم...
چندماه بعد...
امروزبالاخره انتظارم به پایان رسید.امروز روزالمپیک هنرمندان بود.توی چندماه کلی طرفدارپیداکرده بودیم اصلاهمه عاشق ماشده بودن.بچه های دیگه هم کاپل تشکیل دادن.کلاخوشحال بودیم.توی همین فکرابودم که دیدم لو گفتش تشنمه وزودبک بطری شوجلوی لوگرفت.ولی من دست بک رو عقب کشیدم وبطری خودمودادم به لو
بک:دیوونه!!
لوآروم زدتوی سرم وباخنده آب بطری رو خورد.
سهون:اصلاتوبروباآقایی خودت
بک:کدوم آقایی؟
سهون:چان
بک خندیدوگفت:دوتامرغ عشق روتنهامیگذارم
ورفت پیش چان.منم سرموروی شونه های لوگذاشتم
لو:چراانقدرخسته ای قهرمان؟
سهون:لووو!!
لو:مدال گرفتی شام یادت نره ها
وبعدخندیدمن باناراحتی گفتم:توفقط به فکرشکمتی.اصلابه فکرمدال گرفتن من نیستیTT
لو:عه شوخی کردم سهون
سهون:لو بیابریم اونجابشینیم
دستشوگرفتم وبردمش سمت سایه
بازم سرموگذاشتم روی شونه ی لو وچشماموبستم.اینباریکی لو روصدازد
-لوهان توخودتی؟؟!!
لو خوشحال شدوگفت:آره خودمم.
وبهم گفت:الان میام سهون.بعدش هم باون پسره بلندشدرفت یه طرف دیگه.باخودم گفتم:خو...مکعب روبیکمودرست میکنم.مکعب روبیکی که لوبهم داده بودروازتوجیبم درآوردم یکم بوش کردم وتوی ذهنم رفتم پیش لو.اوهوراتتت!بوی لولوم رومیده^^...عه عه خاک توسرت این چه چیزاییه که توفکرت داری رقم میزنی؟یاددیشب افتادم.چن برام داشت یه فیک هونهانی میخوندکه رسیدبه وسطاش لولامپ روخاموش کردوگفت:اهمممم.بهتره بخوابیم
بلندخندیدم که باعث شدآدم های اطرافم برگردن وبهم نگاه کنن.خجالت کشیدم وسرموانداختم پایین.خدایی اگه من بتوم توی۳۰سال هم اینو(مکعب روبیک)تموم کنم هنربزرگی کردم:\
همون موقع لوهان اومد.مکعب رودادم بهش وگفتم:لوهان دوباره توضیح میدی؟
لوهان خندیدوگفت:سهون همین دیشب بهت توضیح دادم
سهون:خو...دوباربگومگه چی میشه؟
باخنده توضیح داد.مثل برق وبادمکعب روانداخت توی دستم وگفت:درست کن.
نفسی دادم بیرون وشروع کردم به درست کردنش.ولی آخه مگه درست میشد؟! :\
لو:سهون بچرخون به راست بعدش چپ دوباره هی تکرارکن.
عصبانی شدم وگفتم:درست نمیشه!!خستم کرد!!
لودستشوروی دستام گذاشت وبایه حرکت درستش کرد
لو:بیا...به همین راحتی.عصبانی شدن نداره که!
دستموبه سرم کشیدم ونگاهی انداختم به دست لو.دستشوگرفتم وبادقت نگاه کردم اماهیچ اثری ازدستبندکاپلیمون نبود
باکمی عصبانیت گفتم:میشه بگی دستبندکاپلیمون کجاست؟
لو:اومممم...سهون...گ...گمش...گمش کردم
-چرااا؟!
لو:تقصیرمن نیست!
-لوهاننن!!!
دستبندروگرفت جلوم وگفت:دادانننن!!
سهون:لوهان خیلی..
لو:من هیچوقت گمش نمیکنم رفیق
سهون:نبایدم گم کنی...میای یه داستان بخونیم؟
-چه داستانی؟
-داستان زندگی خودمون رو دوباره برای هم بگیم
-باشه توشروع کن..
.
.
.
ادامه دارد...



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 29 تیر 1396 08:15 ب.ظ




ساخت کد آهنگ