!WE ARE ONE

قسمت چهارم

دوشنبه 26 تیر 1396 09:44 ب.ظ

نویسنده : ailine S.v/hUnhAn aNd cHeN
ارسال شده در: ♫ رمان ( جزیره ی عشق-آیلین ) ♫ ،
امروزم یکم زیادنوشتم.ولی ازقسمت بعدی کم کم مینویسم که موقع خوندن خسته نشید‌
بفرماییدادامه...

فرداصبح طبق معمول بنده دیرتر ازهمه بیدارشدم رفتم بیرون هیچکدوم ازبچه هاتوی سالن نبودن.تعجب کردم.رفتم دراتاقاشون رو زدم ولی هیچکس توی خونه نبود.امروزفیلمبرداری داریم ایناکجارفتن؟ازپله هارفتم پایین به به صبحانه هم که روی میزآماده شده بود.آقا اینافازشون چیست؟چرااینطوری میکنن؟منو دارن میترسوننا!وقتی صبحانه مو خوردم میزرو جمع کردم که سهون کلیدانداخت واومد وتوخونه
لوهان:سهون شماکجایین؟
-لو آماده شوبریم بیرون
-چرا دقیقا؟مگه ساعت4فیلم برداری نداریم؟
-چرا.ولی کارت دارم.حالاتو آماده شوو!
-باشه
رفتم تو اتاق خوب حالالباس چی بپوشم؟:/ یه تیشرت وکت چرمیم رو پوشیدم.کمی هم عطربه خودم زدم.موهامو با ژل دادم عقب حسابی خوشتیپ شده بودم.ازاتاق زدم بیرون سهون وقتی من رو دید سوتی کشیدوقتی بهش رسیدم بادستم آروم زدم به پهلوش
-یااا سهونا!!مگه من دخترم که اینطوری سوت میکشی؟
-خوب دیگه ناهار امروزمون هم آماده شد
-سهون:/
-خوب بریم؟
-بریم
بریم ببینیم این حضرت آقا کجابنده رو میبرند؟
رفتیم فروشگاه سهون دستمو گرفت و بردسمت لوازم آرایشی
سهون:لولو بگو کدوم ازاینارو میخوای بگو برات بگیرم
-گل سر؟:|...سهون خفه شو بگو میخوای من رو کجا ببری
-عه باشه بی جنبه بیا بریم سمت اون مغازهه
-جاکلیدی؟
-آره
رفتیم داخل مغازه یه دونه برای سهون جاکلیدی آهو خریدم.
سهون:لوهان حالاتو انتخاب کن
-نه بیخی بیابریم کت وشلوارفروشی
سهون:صبرکن لوهان
کلیدشو درآوردوکلید رو انداخت توی همون جاکلیدآهوعه
سهون:همیشه کنارم میمونه لولو^^
-مرسی رفیق
کلاپس ازفتح کردن بسیاری ازمغازه ها ونیزخوردن ناهار به سمت خانه راه افتادیم
لوهان:میگم سهون حالابچه ها الان اومدن خونه دیگه؟
-بلی اومدن
کلید رو توی در انداخت وقتی واردشدیم.لامپ ها خاموش بود.
لوهان:سهون اینجاچه خبره
-منم نمیدونم:/
که همون موقع دست و جیغ،البته جیغ که نه داد بچه هارو شنیدم وهمچنین با روشن شدن لامپ ها فهمیدم تولدم رو بچه ها یادشون نرفته.
لوهان:نمیرین یه وقت!ترسوندین منو
چانیول وبکهیون من رو بغل کردن وبردن سمت بچه ها همه روی مبل نشسته بودیم 
سهون:لوهان آرزوهاتو بلندبگو منم میخوام بشنوم
چن:سهون حرفامیزنیا!بایدتوی دلش بگه
سهون:خوب بعدا به من یواشکی بگو
لبخندی زدم وگفتم:باشه...
بعدازآرزوکردن چشمع هارو فوت کردم.با چاقو یه ذره ازکیک رو بریدم.لی یه آهنگ گذاشت.وبعدهمزمان باهم گفتن:لوهانی تولد مبارک!!
منم ازشون تشکرکردم کلا شب فوق العاده ای بود.ساعت12بود چن یه فیلم گذاشت
لوهان:آقا بچه ها...غمگین نیست که؟
چن:فقط یکم توش آدم خوار داره
تائو:کـــریـــس!!
سهون:عه چن...تائو نترس بابا!مثلاحالاهم باشه خوب چی میشه مگه؟
بکهیون:والا
فیلم شروع شدچون هواسردبود پتوروی خودمون کشیده بودیم با دیدن اون هیولاها احساس کردم واقعایه هیولا زیرپتو هست که وقتی یکم بیشتردقت کردم دیدم سهونه:/ این که تا دودقیقه پیش میگفت فلان حالارفته قایم شده.سهون آروم دستموکشیدوآروم صدام زد
سهون(آروم):لوهان میشه دستتو بگیرم؟
لوهان(آروم):سهون مگه بچه ای؟
سهون(آروم):خواهش میکنم
لوهان(آروم):باشه:|
سهون(آروم):ممنون
دستموسفت چسبید.نصف بچه ها که خوابشون بردبکی وچانی وشیوهم داشتن میخوردن.فقط من و سهون وکریس داشتیم نگاه میکردیم به تلوزیون
سرهرصحنه که مثلایکی میومدسهون میرفت زیرپتوقایم میشد.منم که خندم گرفته بودولی جلوی خودمو میگرفتم.
بالاخره فیلم تموم شدحالاکی میخوادایناروبیدارکنه؟بازورهمشون رو بیدارکردیم رفتیم توی اتاقامون وقتی مسواک زدم همینطوری افتادم روی تخت
اماسهون هنوزلامپ رو خاموش نکرده بود
لوهان:سهون چرالامپ روخاموش نمیکنی؟بابابرادرازاین هیکل گندت خجالت بکش:/
سهون:لو اگه یه هیولاازپنجره بپره تو
-اگه پریدمن خودم میکشمش
-لو تو دروغ میگی‌عمراتو توی خواب بلندشی
-حالابگیربخواب
-نه من نمیخوابم
-باشه منم آرزوهاموبه کای میگم
-عه نه!!
-آره
-خیلی نامردی.دیگه دوستت ندارمTT
-اگه لامپ رو خاموش کنی بگیری بخوابی به کای نمیگم به تومیگم
-باشه باشه.خوب بخوابی پسلم^^
هعیی بابا‌..این سهون دیگه فکرکنم عادتش شده که هی به من بگه پسرم:/
لوهان:توهم خوب بخوابی پدربزرگ
کلاکاپل شادی هستیم://
صبح ساعت4بیدارشدم.واوو!اولین بارتوی عمرم بودکه ساعت4بلندمیشم!هه.آخه سهون من به تو چی بگم؟خوابیدنشم خنده داره.مستر پوکرحسود.خندیدم رفتم بیرون ازاتاق تعجب کردم همه چی جمع شده بود.رفتم توی آشپزخونه پاکت شیر رو آوردم بیرون داشتم میخوردم که یکدفعه یه دختررو دیدم.سرفم گرفت دختره بدوبدو اومدسمتم
دختر:آقای لوهان حالتون خوبه؟
وقتی سرفم بنداومدگفتم:توکی هستی؟
-من یوباهستم
-برای چی اومدی اینجا؟
یوبا:رئیسمون گفت شمانیازمندیه خدمتکارهستید
-منیجراخواستن ازرئیست؟
-بله
-ولی اونابایدبه مامیگفتن.
یوبا:من چیزی نمیدونم...خوب فکرکنم من بایدبرم دیگه
همون دختره داشت میرفت که پاش گیرکردبه یه چیزی منم گرفتمش وازقضاهمون موقع مسترپوکراومدن پایین سریع جلوی چشمشوگرفت وگفت:من به خدا ندیدم.شتردیدی ندیدی.به کارتون برسیدمن میرم بخوابم
صداش زدم:سهوننن!داری اشتباه فکرمیکنی
اون دختره هم که ازخجالت آب شده بود.
لوهان:این دخترخانم اسمش یوباست.میاداینجاتاخدمتکاری بکنه.
سهون:پس اگه خدمتکاره ساعت4صبح میاد؟...لوهان بیخی بابامن به بچه هانمیگم
یوبا:نه نه نه قربان!رئیسمون گفتش چون برای اولین باره میام اینجاموقعی بیام که شماخواب باشید.ولی دیگه تکرارنمیشه
سهون اومدنزدیک
سهون:ببینم توهمون دختره نیستی که توی دانشگاه بهت خوردم وسایلت افتادزمین؟
یوبا:ن....نه قربان
سهون:مطمئنی؟
یوبا:بله
لوهان:حالالطفازودترازاینجابرو.فردابیاخودتوبهمون معرفی کن
یوبا:چشم قربان
به نشانه ی احترام خم شدسهون ومن هم همینطوروبعدرفت
سهون:اون دخترزیباییه
بشکنی جلوش زدم وگفتم:اوووه پوکرمنحرف!!
سهون:لوهانننن!!
.
.
.
فرداساعت5بعدازظهر-خانه اکسو:
همون دختره به نام یوبااومد.
شیو:خوب خودتومعرفی کن
یکم ام ام کردتائوگفت:یه نفس بکش وبعدبگو
یه نفسی کشیدوگفت:م...من یوباهستم.توی سئول به دنیااومدم.20سالمه ودارم میرم دانشگاه وکارهم میکنم.



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 26 تیر 1396 09:50 ب.ظ




ساخت کد آهنگ