!WE ARE ONE

قسمت دوم

جمعه 16 تیر 1396 09:04 ق.ظ

نویسنده : ailine S.v/hUnhAn aNd cHeN
ارسال شده در: ♫ رمان ( جزیره ی عشق-آیلین ) ♫ ،
چون فقط جمعه هامیزارم سعی میکنم زیادبنویسم.
ادامه... ^_-


سهون:من چرا؟میخواستی هی نیای دنبالم.
لوهان:سهونی...سهونی!..اقای پوکر؟مستر اوه؟خوشتیپ.دکتر...مهندسسس!!
-چون گفتی مستراوه یه کاری میکنم^^
اروم گفت:منظورم میس اوه بود..
-شنیدمااا!
بازم اروم گفت:به جهنم خو بشنو:/
-اینم شنیدم:/
-فعلا اینارو رد کن برن
-اوکی
رفتم جلوشون وروی کاغذبراشون یه چیزی نوشتم وگفتم:هرکی اینو بگیره یعنی منو داره.
همه ی دخترا باذوق منتظربودن تامن کاغذرو پرت کنم.بالاخره پرت کردم ودست لوهان روگرفتم و رفتیم که رفتیم.صدای جیغ یه دختربه گوشمون رسیدزدم زیرخنده
لوهان باحالت تعجب زده ای گفت:چی نوشتی توی اون کاغذ؟
درحالی که داشتم ازخنده میترکیدم گفتم:نوشتم آی‌ام دانکی
لوهان هم زدزیر خنده وگفت:ایول پسررر!!
وبعددستشوگذاشت روی شونم دستشو پس زدم با تعجب نگاهم کردباحالت پوکری گفتم:من نجاتت دادم.
-خوب...
-خوب به من چی میرسه؟
-هرچی که بخوای
-خوب...اون دختراخیلی زیادبودن.وشایدم میریختن سره من...اوممم...اوکی.بایدبرام به مدت یک ماه کاربکنی
-یعنی چی؟
-یعنی مشقامو بنویسی.پول غذاموتوی مدرسه بدی.منو باماشینت به خونم برسونی وهروقت بهت گفتم برام هرچیزی میخری
-یعنی چییی؟
-اهان!اینم داشت یادم میرفت!برام درباره ی یکی تحقیق میکنی
-عمرااا!
-خیلی خوب پس من برم به دخترا بگم بیان.
دستموگرفت همونطورکه پشتم بهش بودنیشخندی زدم وگفت:باشه باشه!قبول میکنم.
برگشتم وبهش کیفمو دادم.
گفت:اااخخخ!این کیف خیلی سنگینه!
-بایدتحمل کنی میس لوهان..
-خودتی بیجور..
-باکی بودی؟
-هیچی هیچی!بااقا کلاغه بودم.
-اوکی
نیشخندی زدم ادامسمو دراوردم وانداختم توی دهنم وبعدجلوترازش راه افتادم.تقریبا باهمه ی استادها اشناشده بودیم.فقط یک معلم مونده بود.
اونم معلم شیمی:///
سرکلاس-اززبان سهون:
هم ادامس میجویدم وهم باحالت پوکری به معلم نگاه میکردم.که همون موقع گوشیم زنگ خورد جواب دادم:بله؟
همون موقع استادبلندگفت:کی داره باگوشی صحبت میکنه؟
همون موقع لوهان گوشیمو ازدستم گرفت وقطع کرد.
لوهان:هیچی استاد هیچی نیست!
استاد:خیلی خوب ادامه میدیم
سهون:برای چی این کارو کردی؟
لوهان:بعداتوضیح میدم.
کلاس تموم شدلوهان کیفمو گرفته بود وهی خودشو میکشید.
زدم روی شونش و کیفمو گرفتم:لازم نیست نگهش داری.لازم نیست کاری برام انجام بدی.همین که منو نجات دادی بس بود
وبعدلبخندی زدم و رفتم.
از زبان لوهان:
اول تعجب کردم ولی منم با لبخندی راهمو ادامه دادم.به خونه م رسید در رو بازکردم.ازاون موقعی که پدرومادرم توی اتش سوزی مردن این خونه ماله من شد.ازکودکیم تا الان با کسی دوست نشده بودم.حتی یک بارهم ازاون موقع تا الان یک دوست هم نداشتم.راستشو بگم من یه ترانه سرام.گه گاهی برای خودم اهنگ مینویسم وبعدبا برنامه ای که دارم براش موزیک درست میکنم و ظبطش میکنم.وگاهی برای خودم میزارم.شنیدم یه گروهی هستند به نام اکسو ولی به دونفر نیاز دارن.من میخواستم برم امتحان بدم ولی بعدپشیمون شدم.چون هیچ حس و حالی نداشتم!کارهای خودم به اندازه ی کافی خستم میکنه.دیگه چه برسه همکاری کردن بایه گروه!
اززبان سهون:
وقتی اومدم خونه کیفمو انداختم روی مبل.کرواتمو شُل کردم قهوه واسه خودم ریختم واومدم نشستم روی مبل.وقتی لپ تابمو بازکردم دیدم یه چندتا پیام توی تلگرام برام اومده.تلگراممو بازکردم دیدم اسمش هست(لوهان)برام نوشته بود:هه!فکرکردی توتلگرام داشته باشی و من پیدات نکنم؟
منم براش نوشتم:تو خودتی میس لوهان؟
جواب داد:بلی خودمم سهونی جونم.
-مسخره بازی نکن.بگو ازکجا پیدام کردی؟
-از پشت کوه
-مسخره:/
-دوست جونیت آیدیتو بهم داد
-حالاچیکارداری میس لوهان؟
-خواستم بگم یه گروهی هست به نام اکسو.میشناسیشون؟به دونفر نیازدارن.البته من که نمیرم
-اگه تو بری که گروه مختلط میشه
-خفه شو:/
-خوب حالاکه چی میس لو؟
-خواستم گفته باشم.که بعدپیداشون کردی نیای یقه ی منو بگیری بگی توکه میدونستی چرا بهم نگفتی.
یکم فکرکردم و گفتم:خو میس لو...بیا بریم توی کمپانیشون امتحان بدیم.
-من وتو؟..عمرا!
-لوس نشووو!...منم ازخدامه که قیافه ی تورو نبینم ولی خوب مابه این خوشگلی^^...بیا مشهور شیم^^
-من خوشگل نیستم خوشتیپم نمکدون
-منظورم خودمم بودم فل فل دون:/
-فل فل دون داریم مگه؟
-اره...تویی دیگه.
-اهان ممنان:/...راستی سهون یه سوال
-بِنال:/
-بی تربیت:/..خواستم حالتو بپرسم
-بعداین همه گفت وگو؟
-خو...مشکلی داره پرسیدم؟
-نوچ...خوبم توچطوری؟
-بعداین همه گفت وگو؟
-خو...مشکلی داره پرسیدم؟ :/
-نوچ...خوبم...ممنون که ازم پرسیدی حالم خوبه یانه...چون تاحالایک نفرهم ازم نپرسیده که خوبم یا نه
-چرا؟
-وقتی کوچیک بودم پدرومادرم تویه اتش سوزی مردن
-اوهـــ!...متاسفم!من نمیخواستم ناراحتت کنم
-نه مشکلی نی...فقط یه سوال دیگه واخرین کلام
-بگو
-میتونیم باهم دوست باشیم؟یعنی دوتادوست خوب.که همه چی رو بهم میگن.میشه؟
-من وتو؟
-اره
-تو خواب ببینی:\
-بی شوخی دارم میگم
-نوچ
-چرا؟!
-بخاطرمرز عراق:|
-بلاکی بای-___-
-عه عه عه بیجور چقدرتو بی جنبه ای:\
-یکی داره زنگ خونمومیزنه.بایدبرم تابیام فکراتوبکن.بای
-اوکی بای
قهوه موکه خوردم درازکشیدم روی مبل وخوابم برد.وقتی چشماموبازکردم یک عدد فضول بالاسرم بود.-__-
لوهان:نوچ نوچ نوچ....آدم عاقل دره خونشوبازمیزاره؟
-توبرای چی اومدی اینجا؟
-اومدم بگم امروزتعطیله دانشگاه.ومنم خواستم بیام خونتو ببینم.اشکالی داره؟
-آره خیلی اشکال داره.بیرون-__-
-باشه باشه!فقط یه اخطارکوچولوهیچوقت درخونتو بازنگذار برادر
لوهان داشت میرفت که باحالت همیشگیم(پوکری) گفتم:صبحانه خوردی؟
برگشت وبانیشخندگفت:نوچ
صبحانه دوتاتخم مرغ درست کردم چایی هم دم کردم نشسته بودیم روی صندلی وداشتیم میخوردیم که گفت:توچرا اینجوری؟باهمه ی پسرهایی که دیدم فرق داری.چراحال نمیکنی؟
-من نمیخندم نمیخونم وحالم نمیکنم اینطوری لذت میبرم
-تاحالابه دوستت که باکسی باشه حسودی کردی؟
-من دوستی ندارم.فقط یه دوست داشتم که اونم قاطی مرغاشد
-اوکی
-پیشنهاددیروزتو قبول کردم.امافقط به یه شرط
-چی؟
-اینکه من باتوفرق دارم وتومثل من نیستی.
-اوکی دوست من^^
وبعدخندید...




ادامه دارد...



دیدگاه ها : هرچی میخوای بگو:)
آخرین ویرایش: چهارشنبه 21 تیر 1396 09:26 ق.ظ




ساخت کد آهنگ