!WE ARE ONE

قسمت 7 I'm not Alone (فصل2)

سه شنبه 30 شهریور 1395 11:14 ق.ظ

نویسنده : ツ♡사할♡ツ
ارسال شده در: رمـــــــان ♬I'm not Alone♬(حذف شده) ،
سلام
خوبید؟
بنده افتضاحم باید فردا ساعت 7:15 مدرسه باشه برای جشن هفتمیامون تو برنامم
قسمت 7 رو آوردم از فصل 2
قشنگ بید...

قسمت 7
و دیگه صدای ناله هم نیومد...............
وندا : پدر ؟ پدر جون؟ (با فریاد) پدددددددررررررر؟؟
وندا نمیدونست چی کار کنه...زنگ بزنه به پلیس...فرار کنه...یا...به شرکت پدرش بره؟
همون موقع گوشیش زنگ خورد با دیدن اسم پدرش سریعا جواب داد:
وندا : پدر؟ چی شده؟
- ببین خانوم کوچولو باید چند تا مسئله رو برات روشن کنم...
- تو کی هستی؟ چه بلایی سر پدرم آوردی؟
- ساکت... سوال نباشه....پدرت فعلا زندس ....اما اگه بخوای تو کارمون فوضولی کنی و یا به پلیس خبر بدی اول خودت میری پیش جدت بعدم پدر و مادرت! روشن شد؟
- (با ترس): آ...آره...فقط لطفا به خونوادم آسیبی نرسونین...خواهش میکنم
- هه باشه ولی بستگی به پدرتم داره........................
و صدا قطع شد...
وندا : خدا جون الان چیکار کنم؟ که یاد حرف پدرش افتاد بـــــــرو وندا......برگــــــــرد کره!
وندا زیر لب گفت: کره!
......................................................
فرودگاه ساعت 12 بعد از ظهر (از زبون وندا)
بعد از اون تماس مزخرف به بلیط نگاه کردم انگار پدرم میدونست که قراره امروز برن سر وقتش...وقتی به اون ماجرا فک میکنم...دلم میخواد برم و اون یارو رو بکشم...یعنی اون کی میتونه باشه؟ که با صدای زنگ گوشیم از فکر بیرون اومدم...مامانم بـــــود....انگار اون میدونست که چی قراره بشـــــه!
مادر وندا : وندا دخترم!
- مامان چیشده؟
- عزیزم کجایی؟
- فرودگاه
- خب پس..............کی پرواز داری؟
- بلیطمو گرفتم ، توی سالن انتظار نشستم...
- باشه 
- مامان شما میدونستید؟
- عزیزم قبل از اینکه پدرت بهت زنگ بزنه به من زنگ زده بود و همه چی رو برام گفت وندا هر چی پدرت میگه گوش کن تو به این موضوعی کاری نداشته باش...
با اینکه برام سخت بود بشینمو تماشا کنم که چی قراره بشه ولی قبول کردم و با هم خدافظی کردیم....
................................................................
کره ساعت 2 بعد از بعد ظهر 
رسیدم کره ولی قبل از اینکه برم به آپارتمانم به پارک بچگیام رفتم...
یکم توش راه رفتم و یاد خاطراتم با مین هی ، می جا ، کریس و...تائو افتادم...
ای کاش به اون دوران برمیگشتم تا از این نگرانی ها بی خبر باشم...
نشستم کنار درختی که همیشه میرفتم و با می جا بازی میکردم...بزرگتر شده بود...چمدونمو کنارم گزاشتم و در کیفمو باز کردم...یه نگاه به آدرس آپارتمان انداختم نسبتا دور بود.......
همینطور برای خودم فکر و خیال میبافتم که یه دیوونه دستشو مث جن روی شونم گزاشت که یه لحظه از ترس پریدم بالا.....................................




دیدگاه ها : ^_^
آخرین ویرایش: سه شنبه 30 شهریور 1395 11:31 ق.ظ



<